تبليغاتX
.




.





درباره وبلاگ
من فقط پوسته ی زمین را می شناسم و می دانم بی نام است...‍‍


آرشيو وبلاگ
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389

لينكستان
خانه شاعران جهان
انجمن شاعران ایران
گروس عبدالملکیان
سعید بیابانکی
شیما احمدی
سید احمد حسینی
مهرداد بابایی
یزدان تورانی
سید مهدی موسوی
منیره حسینی
کاظم بهمنی
مجید سعدآبادی
مصطفی غضنفری
مهدی اشرفی
سپیده الوندی
محسن برزگر
عشق جامی شهاب
مهرناز قربانعلی
مهرنوش قربانعلی
بهروز یاسمی
عبدالجبار کاکایی
جواد نعمتی
محمدحسین نعمتی
داود ذاکری
محسن حسین پور
حامد عسکری
وحید پور زارع
حمیدرضا شکارسری
خدیجه رحیمی(PAEIZ)
سيد محمد حسینی
مهدی رحیمی
كاظم واعظ زاده
الهه مرادی
صدیقه سالاروند
علی رضا لبش
زهرا صادقی
حامد ابراهیم پور
سابیر هاکا
کسری مطلق
آیسا حکمت
محتبی صنعتی
فیروزه مرادی
گرگ وميش
بابک اباذری
دفتر شعر جوان
امیر حسین نیک زاد
شبنم طاهر خانی
آرين داودي
کلبه هنری
آسیه حاج جعفری
سمیرا نوروزی
آارمان علیا
غزال مرادی
محسن عراقی
الناز بابا خانی
فاطمه گیلانی
محسن رزوان
نیکی مرادی
مونا اکبریان
صدیقه مراد زاده
پریسا کشاورز
مریم ترنج
زهرا غفاری
علی اکبر حیرت
مرضیه شهبازی
پانته آ فارسیان
دختر آبی
مريم اصلاني
فیروزه
مینا ارشدی
مریم گودینی




دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ساعت 11:55
سلام به همه دوستان .......


بعضي وقت ها تو شعر نوشتن سوال هايي واست پيش مياد كه



كه تورو از نوشتن باز مي داره


مثلا اين سوال كه ما واسه چي مي نويسيم


مي خوايم تو نوشتن چيكار كنيم


شاعر چقدر براي نوشتن شعرش بايد عزت نفس داشته باشه


چيزي كه من دير اما بهش الان دارم فكر مي كنم


من الان نمي تونم چيزي بنويسم


چون سد سوالاتم تو ذهنم وجود داره


مي خوام به پرسش هام پاسخ بدم بعد بنويسم


اما دست خالي از اين پست برنمي گرديد


يه كاره كوتاه از دوست خوبم مجتبي صنعتي


دلتنگ يعني


روبه روي دريا ايستاده باشي


و


خاطره يك خيابان خفه ات كند


برمي گردم به زودي .......





شنبه نوزدهم شهریور 1390 ساعت 10:29
سلام


تو این پست حرف های زیادی واسه گفتن داشتم


اما تر جیح می دم فقط شعر جدیدمو بشنوید


کار جدید :


کارگران معدن نمی دانستند


با هر پتکی


سال ها بعد ایستگاه ساخته اند


و این می تواند قطاری باشد از قرن ها پیش


که نام معشوقه ام را با خود برده


منتظرم


روی بلیط ها می نویسم


زغال سنگ


سینه مرد ی است که وقتی سرفه می کند


دود از بالای شهر پیدا می شود




سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ساعت 9:49
سلام به وقت همین امروز......


این روزها زیاد تو خط شعر نیستم


خیلی کم می نویسم


اما کار جدیدم


سوزن گرامافونش که چرخید


کتاب جنگ های جهانی باز شد


روی صندلی اش تاب خورد


تاب


تاب

.


.


.

با خود  گفت


مرگ ژنرال رنگ پریده است


که در گورستان  لشکر کشیده


و هر شب به تعداد سر باز هایش اضافه می شود




یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ساعت 11:31
سلام.....

بايد بگم بعضي ها در مورد شعرام نظر نمي دن و بيشتر دوست دارن


مخمصه رو ببرن تو حاشيه ......


اين چند بارم كه مطالبشونوآپ كردم بخاطر احترام بود


كساني كه بي هويتن ديگه مطالبشون آپ نمي شه


بخاطر خودشونه بعد ها مي فهمن چرا.....


كار جديدم 


دست هايت را براي كشيدن نقشه اي بزرگ آماده كن


وپيراهنت را از سيم خاردار بردار


كشور هنوز


با چند پرچم مسلح است


 




چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ساعت 12:32
دختری که تنهاییم را دزدید


ماهی بود


که هر شب برکه را زنده می کرد


و من خسته تر از همیشه


موهایش را می بافتم


بخواب عزیزم


تا ابرها بر پیشانی ات ببارند


آنقدر که موهایت


گندم زارهای اجدادی ام باشند


به ما چه مربوط است


دنیا در چرخ های آسیاب نان نمی شود


هر کجا باشی


به کودکان گفته ام


به هیچ برکه ای سنگ تعارف نکنند




چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 ساعت 9:7
مرگ یعنی


زندگی بعدی


خانه بعدی


اتاق بعدی


صندلی بعدی


تا خواستم بفهمم


کجای این قصه ایستاده ام


پیر زنی که این ها را می گفت


ایستگاه بعدی پیاده شد




یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 ساعت 10:59
سلام ......


با معرفی چند تا کتاب واسه خرید از نمایشگاه هستم



1.حفره ها از گروس عبدالملکیان (چشمه)


2.کروکی بهشت از فرزاد آبادی (دفتر شعر جوان)


3.شبیه باد از صدیقه مراد زاده (فصل پنجم)


4.بی حواس ترین زن دنیا از منیره حسینی (دفتر شعر

جوان)


5.چتر شورشی از حمید شکار سری (فصل پنجم )


6.پیشامد از کاظم بهمنی (شانی )


7.چسبی به نام زخم از سید احمد حسینی (هنر

رسانه اردیبهشت )


8.کسی به درخت ایست داده از پریسا کشاورز

(شانی) 


9.درست یادم نیست از مهرداد بابایی (هنر رسانه

اردیبهشت)


10.دو استکان عرق چهل گیاه از علی رضا راهب

(چشمه)


و خیلی از کتاب هاب دیگه گه اگه بخوام بنویسم تا فردا باید بنویسم ....


نمایشگاه شلوغه .....





چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ساعت 16:29
سلام به تمام دوستان

 

به قول سید علی صالحی

 

حال همه ما خوب است

 

اما تو باور نکن

 

عید واسم خوب نبود

 

 از اون اول تا اخرین روزش

 

واقعا نمی دونی

 

 از این تعطیلات وقتی خسته بشی

 

چیکار باید بکنی

 

وقتی شهر لاغر شده

 

وقتی مغازه ها

 

تو تعطیلات کامل به سر می برن

 

وقتی

 

ماهی های تنگ فقط عید زنده اند

 

وقتی

 

 دلیل رفتن کسی رو نمی فهمی

 

و اون میره

 

درسم

 

کارم 

 

شعرم 

 

درست

 

عین یه کلاف به هم گره خوردن 

 

این گره ها بعضی وقت ها 

 

 خسته می کنه

 

عصبی می شم

 

و در بهترین حالتش

 

  یه حس شعری بهم می ده

 

 تو ترم های آخر درسی

 

تو بحبوحه

 

 بستن یه چیلر جذبی تاسیسات

 

تو موتور خونه مش محمد

 

 همه چی اتفاق می افته

 

هنوز دارم به شعر بلندم فکر می کنم

 

خیلی انرژی ازم گرفته

 

اما می دونم یه روزی تموم می شه

 

من به فکر ساختنم پس چیزی

 

باید خراب بشه تا

 

دوباره ساخته شه 

 

 




 

 

این شعرم تقدیم به کسی که همیشه

 

دوسش دارم

 

دلتنگ که می شوم

 

خدا نگرانی اش بیشتر می شود

 

پیامبر می فرستد

 

تا با معجزه ای

 

دنیا دستش را از سینه ام بردارد

 

تا نفس راحتی بکشم  

 

 

 




سه شنبه هفدهم اسفند 1389 ساعت 0:25

 

سلام نام یک پرنده است

 

این جمله از سید احمد حسینی است که این روزها تو ذهنمه.

 

گفتم به روز شدن  وبلاگو اینباربا این شروع کنم.

 

هوای شعرام این روزها دلتنگی سابیرو کم داره

 

کم می بینمش اما می بینمش...

 

تو چند تا جمله می گم که الان تو چه وضعیتی ام

 

تنها نیستم 

 

به درسم بیشتر فکر می کنم 

 

دغدغه اصلیم نوشتن کار بلنده که هنوز تموم نشده

 

و از همه مهم تر مادرمو خیلی کم میبینم 

 

اما کار جدیدم ...

 

از جزوه های درسی ام 

 

دنیا را جمع می کنم

 

می شود

 

خیابانی که دلتنگیم را قدم می زند

 

کم می کنم

 

می شود

 

مرگ تدریجی یک رویا

 

دنیا را در خانه می گذارم

 

تو را از ترانه هایت

 

خودم را از این شعر

 

بر می دارم

 

و با راننده ای که عصرش را در ما دود می کند

 

در پله های کنسرت می ایستیم

 

تو در سازها با صدایی موزون منتشر می شوی

 

و روی پلی که ساخته ام ترانه دوست داشتنت را می خوانم

 

آن قدر می ایستم

 

تا ماه را از آسمان بردارم

 

و به سینه ات سنجاق کنم 

 

جهان تاریک 

 

دنیا روشن 

 

می دانم 

 

برای کشیدن این نقاشی بیست می گیرم.    

    

 

 




شنبه نهم بهمن 1389 ساعت 12:2
سلام   به همه دوستان

 

دیگه فرقی نمی کنه کجای این کشور باشم

 

من از تمام این جاده ها دست برنمی دارم انگار هویت

 

من تواین جادهها تعریف میشه ونباید این تعریف

 

توجایی ساکن بمونه وقتی تو مزرعه قدم برمی دارم

 

نمی تونم حس بودن توشهر روداشته باشم این روزها

 

زبان مادری ام طعم لهجه های شهر های بزرگ و کوچک 

 

 

رو گرفته مادرم می گفت اگر جایی بمانم باید شب ها از

 

اسمان برایش دستچین کنم اما نمی دانست تمام

 

ستاره های شهر های که در ان هستم چیدنی نیستن

 

 

اما کار جدیدم .............................

 

پنجره

 

جهانی تازه بود

 

وقتی هر شب

 

به باز بودنش شک می کردم